وقتی «انتظار» خودش به یک بیماری تبدیل میشود

بیست ساعت در اورژانس؛ برای بیماری که با یک بیماری لاعلاج دستوپنجه نرم میکند، این فقط یک عدد نیست. بیست ساعت یعنی نزدیک به یک شبانهروز درد، اضطراب، بیخبری و چشمدوختن به دری که قرار است پزشکی از آن وارد شود. گزارش اخیر CBC درباره زنی بیمار در منیتوبا که ساعتهای طولانی را در اورژانس سپری کرد، بار دیگر پرسشی جدی را پیش روی نظام درمان کانادا گذاشته است: از چه زمانی «انتظار برای درمان» دیگر بخشی از فرایند درمان نیست و خودش به نوعی رنج پزشکی تبدیل میشود؟
یک مورد بهتنهایی نمیتواند تصویر کاملی از یک نظام درمانی ارائه دهد. اورژانس بر اساس شدت وضعیت بیماران، آنان را اولویتبندی میکند و ورود زودتر به معنای رسیدگی زودتر نیست. اما مساله زمانی نگرانکننده میشود که انتظارهای چندینساعته، ازدحام اورژانس، کمبود تخت و مراجعههای مکرر دیگر استثنا نباشند و به بخشی عادی از تجربه بیماران تبدیل شوند.
در سالهای اخیر، گزارشهای متعددی از طولانی شدن زمان انتظار در اورژانسهای منیتوبا منتشر شده است. این وضعیت فقط یک مشکل اداری نیست؛ نشانهای از فشار عمیقتری است که بر کل سیستم درمان وارد شده است.
صف طولانی اورژانس فقط نتیجه کمبود پزشک یا پرستار نیست. نظام سلامت یک زنجیره بههمپیوسته است و اختلال در هر حلقه، فشار را به حلقه بعدی منتقل میکند. اگر تخت کافی در بخشهای بیمارستانی وجود نداشته باشد، بیمار بستریشده همچنان در اورژانس باقی میماند. اگر مراکز مراقبت طولانیمدت ظرفیت کافی نداشته باشند، بیمارانی که دیگر نیاز فوری به تخت بیمارستانی ندارند، ممکن است همچنان آن را اشغال کنند. کمبود خدمات مراقبت در منزل، مراقبت تسکینی، پزشک خانواده و مراکز درمانی جایگزین نیز میتواند بیماران را ناچار به مراجعه به اورژانس کند.
در چنین شرایطی، اورژانس به جای آنکه محل رسیدگی سریع به وضعیتهای حاد باشد، به اتاق انتظار بزرگی برای مشکلات حلنشده کل نظام سلامت تبدیل میشود.
مشکل بنابراین فقط «کمبود تخت» یا «کمبود پزشک» نیست؛ مساله، ظرفیت ناکافی کل سیستم برای انتقال بیمار از یک مرحله درمان به مرحله بعد است. ساخت بیمارستان جدید یا خرید تجهیزات پیشرفته، اگر با اصلاح این زنجیره همراه نباشد، ممکن است تنها بخشی از مشکل را پنهان کند.
اما در میان تمام آمارها نباید انسان را فراموش کرد.
«انتظار» برای یک بیمار سالمند با انتظار یک فرد جوان و سالم یکسان نیست. انتظار برای بیمار مبتلا به سرطان، بیمار دچار درد شدید یا فردی که با تنگی نفس و اضطراب وارد اورژانس شده، معنای دیگری دارد. چنین بیمارانی نمیتوانند مانند مشتری یک اداره، ساعتها روی صندلی بنشینند و منتظر رسیدن نوبت خود باشند.
این وضعیت برای کادر درمان نیز فرساینده است. پرستاری که باید میان دهها بیمار مضطرب و خسته اولویتبندی کند، پزشکی که با انبوهی از بیماران و تختهای اشغالشده روبهروست و کارکنانی که در محیطی پرتنش کار میکنند، خود قربانیان همین اختلال ساختاری هستند.
در چنین شرایطی، سرزنش بیمار یا خانواده او سادهترین و کمفایدهترین واکنش است. ممکن است در برخی موارد انتخاب مسیر درمانی دیگری امکانپذیر باشد، اما یک نظام سلامت کارآمد نباید انتظار داشته باشد شهروندان در لحظه بحران، خودشان پیچیدگیهای سیستم را مدیریت کنند.
یک سیستم خوب باید برای روزهای بد طراحی شده باشد، نه فقط برای روزهایی که همه چیز طبق برنامه پیش میرود.
مساله در نهایت فقط این نیست که یک بیمار ۲۰ ساعت منتظر مانده یا بیماری دیگر ۱۰ ساعت. پرسش مهمتر این است که چرا «چندین ساعت انتظار» در نظام درمانی به امری چنان عادی تبدیل شده که دیگر شنیدن آن ما را شوکه نمیکند.
وقتی بیمار برای درمان منتظر میماند، زمان میگذرد؛ اما بیماری منتظر نمیماند. درد منتظر نمیماند. اضطراب منتظر نمیماند و شأن انسانی نیز نباید در صف انتظار متوقف شود.
نظام درمانی را نباید فقط با تعداد پزشکان، بودجه بیمارستانها یا فناوریهای جدید سنجید. یکی از مهمترین معیارها این است: وقتی یک انسان در بدترین روز زندگیاش به کمک نیاز دارد، سیستم سلامت چقدر سریع، محترمانه و موثر به او پاسخ میدهد؟
اگر پاسخ، «۲۰ ساعت انتظار در اورژانس» باشد، دیگر با یک صف طولانی روبهرو نیستیم؛ با زنگ خطری روبهرو هستیم که مدتهاست به صدا درآمده است.







