تختی که «ولایت» را بر آن نشاندند؛ وقتی رهبری نامشروع موروثی شد!

یادداشت هفته – ادامه جنگ در ایران، در حالی که کشور با فشارهای نظامی، اقتصادی و انسانی روبهروست، اکنون وارد مرحلهای تازه و بحثبرانگیز شده است. خبر انتخاب پسر علی خامنهای به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی، بحثی را زنده کرده که سالها از سوی خود نظام انکار میشد: موروثی شدن ولایت فقیه. مفهومی که قرار بود بر پایه انتخاب فقیه واجد شرایط شکل بگیرد، اکنون شبیه به انتقال قدرت در یک سلسله خانوادگی به نظر میرسد.
بسیاری از روحانیون برجسته با هر گونه تبدیل شدن رهبری به یک مقام موروثی مخالفت میکردند. استدلال آنان ساده بود: ولایت فقیه، اگر قرار است مشروعیت دینی داشته باشد، باید بر اساس صلاحیت علمی و فقهی و انتخاب خبرگان باشد، نه بر اساس نسبت خانوادگی. اما امروز همان ساختاری که قرار بود با «سلطنت» فاصله بگیرد، در معرض اتهامی قرار گرفته که از نظر نمادین بسیار سنگین است: سلطنت مذهبی.
این بحث در زمانی مطرح میشود که جنگ همچنان ادامه دارد. علیرغم کشته شدن سران ارشد نظامی و فرماندهان سپاه، سرکوب مردم در ایران ادامه دارد و جامعه زیر فشار شدید قرار گرفته است. برخی زیرساختها آسیب دیدهاند، اقتصاد بیش از پیش شکننده شده و زندگی روزمره میلیونها شهروند با نااطمینانی همراه است. در کنار خسارات مستقیم نظامی، جنگ همیشه مجموعهای از پیامدهای ناخواسته نیز به همراه دارد. حتی در مناطقی که مستقیماً هدف حمله قرار نگرفتهاند، سایه جنگ بر زندگی مردم سنگینی میکند.
در چنین شرایطی، جامعه ایرانی در داخل و خارج از کشور با شکافهای سیاسی جدی نیز مواجه است. در خارج از کشور، بسیاری از ایرانیان مهاجر و فعالان سیاسی و رسانهای معتقدند که ادامه جنگی که آن را «جنگ نجات ایران» می نامند، میتواند به سقوط ساختار کنونی قدرت در ایران منجر شود. از نگاه آنان، این جنگ اگرچه هزینههای سنگینی دارد، اما در نهایت میتواند مسیر تغییر سیاسی را باز کند.
در مقابل، گروهی به مراتب کوچک تر از ایرانیان خارج از کشور با این دیدگاه به شدت مخالفت میکنند. آنان میگویند جنگ، حتی اگر با هدف تغییر سیاسی آغاز شده باشد، در عمل بیشترین آسیب را به مردم عادی وارد میکند. از نظر این گروه، تضعیف کشور و تخریب زیرساختها میتواند سالها یا حتی دههها روند بازسازی را طولانی کند و هزینههای انسانی جبرانناپذیری به همراه داشته باشد.
در همین حال، رژیم جنایتکار نیز واکنش تندی نسبت به حامیان جنگ در خارج از کشور نشان داده است. تهدیدهای رسمی و غیررسمی علیه شهروندان و ایرانیانی که از ادامه جنگ حمایت میکنند افزایش یافته است. برخی مقامها، از جمله رئیس دادگستری، هشدار دادهاند که اموال و داراییهای این افراد در داخل ایران ممکن است توقیف شود. چنین تهدیدهایی نه تنها به تشدید فضای ترس دامن میزند، بلکه شکاف میان رژیم و بخش بزرگی از جامعه مهاجر ایرانی را عمیقتر میکند.
ایران در یکی از پیچیدهترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است. از یک سو جنگی که آینده سیاسی کشور را تحت تأثیر قرار میدهد، و از سوی دیگر بحثی بنیادین درباره ماهیت قدرت در جمهوری اسلامی. اگر انتقال رهبری به شکل خانوادگی رخ دهد، بسیاری آن را نشانهای از تغییر ماهیت نظام خواهند دانست؛ تغییری که میتواند مشروعیت ایدئولوژیک آن را بیش از پیش زیر سوال ببرد.
با این حال، در میان تمام این اختلافها یک واقعیت روشن است: پراکندگی و چنددستگی میان نیروهای سیاسی و اجتماعی میتواند مسیر هرگونه تغییر یا پیروزی را دشوارتر کند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که در دوران بحرانهای بزرگ، نبود همبستگی ملی میتواند حتی بهترین فرصتها را از بین ببرد.
امروز بیش از هر زمان دیگری، بحث اتحاد و همگرایی در میان ایرانیان مطرح است. چه کسانی که جنگ را راهی برای آزادی میدانند و چه کسانی که آن را فاجعهای انسانی تلقی میکنند، در یک نقطه مشترک هستند: آینده ایران. اگر قرار است این بحران به نتیجهای روشن و پایدار، یعنی سرنگونی رژیم اسلامی ختم شود، نیاز به گفتوگو، همدلی و تلاش برای یافتن حداقل نقاط مشترک میان دیدگاههای مختلف وجود دارد.








