پشت پرده تاریک سیندرلا و سفیدبرفی؛ قصههایی که هرگز برای کودکان نوشته نشدند

اگر فکر میکنید سیندرلا، سفیدبرفی و شنلقرمزی همان داستانهای شیرین و جادویی دوران کودکی هستند، بهتر است آماده شگفتی شوید. بسیاری از افسانههای کلاسیک که امروز با نسخههای دیزنی و پایانهای خوش شناخته میشوند، در اصل داستانهایی تاریک، خشن و حتی ترسناک بودند؛ روایتهایی که بیشتر به فیلمهای وحشت شباهت داشتند تا قصههای قبل از خواب.
یکی از مشهورترین نمونهها سیندرلا است. در نسخه برادران گریم، خواهران ناتنی برای پوشیدن کفش شاهزاده دست به کاری هولناک میزنند؛ یکی انگشت پایش و دیگری بخشی از پاشنه خود را میبرد تا کفش اندازهاش شود. اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود. در پایان، پرندگان چشمان آنها را از حدقه درمیآورند تا مجازات شوند.
شنلقرمزی نیز پایان خوشی نداشت. در نسخه اولیه شارل پرو، هیچ هیزمشکنی برای نجات دخترک وجود ندارد. گرگ مادربزرگ را میخورد و سپس شنلقرمزی را نیز میبلعد. داستان همانجا تمام میشود؛ بدون نجات، بدون معجزه و بدون پایان خوش.
اما شاید عجیبترین داستان متعلق به زیبای خفته باشد. برخلاف نسخه معروف امروزی، شاهزاده با یک بوسه او را بیدار نمیکند. در برخی روایتهای قدیمی، او در حالی که هنوز در خواب است قربانی سوءاستفاده میشود و بعدها صاحب فرزند میشود. سرانجام یکی از نوزادان بهطور اتفاقی باعث شکسته شدن طلسم و بیدار شدن او میشود.
سفیدبرفی نیز بسیار تاریکتر از آن چیزی بود که در انیمیشنها دیدهایم. ملکه شرور نه تنها دستور قتل سفیدبرفی را میدهد، بلکه میخواهد اعضای بدن او را برای خوردن بیاورند. در پایان هم مجبور میشود با کفشهای آهنی گداخته برقصد تا جانش را از دست بدهد.
تاریخدانان میگویند این افسانهها در اصل برای کودکان نوشته نشده بودند. آنها داستانهای عامیانهای بودند که ترس، خطر، فقر و واقعیتهای خشن زندگی قرون گذشته را بازتاب میدادند. بعدها نویسندگان و استودیوهای فیلمسازی، بخشهای تاریک را حذف کردند و از دل آنها قصههایی ساختند که امروز با عشق، جادو و «پایان خوش» به یاد میآوریم.








