مقالاتمقالات اجتماعی

زن بارداری که قصد خودکشی داشت به جای سقط جنین، کودکش را به فرزندخواندگی داد و پس از بیست و هشت سال دوباره پسرش را دید

دختری پنسیلوانیایی که در 19 سالگی باردار شد، در اوج افسردگی بود، احساس ناامیدی می کرد و می خواست به زندگی خود پایان دهد. با این حال، پس از یک ادراک و بینش ناگهانی، او متوجه شد که اگرچه نمی ‌خواهد زندگی کند، اما حق گرفتن زندگی یک شخص بی گناه را ندارد. 

ربکا ال کریست که اکنون 74 سال دارد، در اوهایو و پنسیلوانیا بزرگ شده است. ربکا در 19 سالگی متوجه شد که از دوست پسر دبیرستانی اش که الکلی بود، باردار شده است؛ این پسر به او گفته بود که نوشیدن مشروب را متوقف کرده است. اما بعد از اینکه سه شب متوالی در حال مستی به دیدن ربکا رفت، ربکا به او گفت که باید به رابطه خود پایان دهند: می دانستم بالاخره برای اولین بار در پنج سال گذشته تمام شد. ربکا پس از فهمیدن اینکه باردار است، بسیار متاثر شد و سه ماه تمام را در انکار گذراند.

آن زمان او اشتیاق حضور در کالج و کار را داشت، ربکا نمی خواست با مردی که می دانست تا آخر عمر با اعتیاد سر و کار خواهد داشت، ازدواج کند؛ در یک شب طوفانی، افسردگی او به اوج خود رسید. او به یاد می آورد که: احساس درماندگی کردم، سوار اتومبیلم شدم و به این فکر افتادم که به زندگی ام پایان می دهم، شروع به رانندگی کردم و مسیری را رفتم و رفتم…. نمی دانستم کجا هستم. سعی می کردم تصمیم بگیرم که با اتومبیل به چه چیزی می توانم بزنم و به همه چیز پایان دهم، در این حال بود که تقریبا به چیزی برخوردم که شبیه مردی بود که در کنار جاده راه می رود؛ صدای ضربه ای شنیدم و از اینکه ممکن بود او را زده باشم وحشت کردم؛ ربکا که از این مصیبت وحشت زده بود، پیاده شد و  شروع به جستجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد، دوباره سوار اتومبیلش شد و اشک های ناامیدانه اش سرازیر شدند، در آن زمان بود که او به ادراکی رسید: من نمی خواهم زندگی کنم، اما حق ندارم این کودک بی گناه را بکشم. او گفت که در یک لحظه به نظر می رسید آرامشی غیرقابل توضیحی بر من مستولی شد؛ اشک هایم قطع شد و به سمت خانه حرکت کردم، احساس کردم همه چیز به نوعی درست می شود.

ربکا که در آن زمان پنج ماهه باردار بود، تمام راه خانه را دعا کرد. روز بعد، همسر برادرش با او تماس گرفت و از او دعوت کرد تا در خانه آن ها در میسوری بماند تا تصمیم بگیرد که می خواهد چه کاری انجام دهد. شوهرش؛ برادر ربکا، دانشجوی پزشکی بود او می دانست که از حمایت خانواده مهربانش برخوردار است، اما نمی ‌خواست با یک الکلی زندگی کند، و مجبور شود بچه اش را هر آخر هفته به او بسپارد، و نمی خواست که دادگاه برای او حکم کند، برای ربکا، ایده فرزندخواندگی درست به نظر می رسید.

ربکا چند ماه بعد برای سزارین حاضر شد، برادرش در هنگام تولد حضور داشت و او قبلا به برادرش گفته بود که نمی خواهد جنسیت نوزاد را بداند. با این حال، پس از زایمان، یک پرستار فریاد زد: تبریک می گویم، شما یک نوزاد پسر زیبا دارید! ربکا به یاد می آورد که به قدری گریه کرد که نزدیک بود از روی میز زایمان بیافتد، زیرا برادرش نوزاد را در آغوش گرفته و از اتاق خارج شده بود.

خانواده ای که نوزاد را به فرزندخواندگی قبول کرده بودند تا آن زمان انتخاب شده بودند: یک بانکدار و یک استاد کالج، هر دو مسیحی، با یک پسر 2 ساله که او نیز به فرزندی پذیرفته شده بود. همسر برادر ربکا، اتفاقی با آن ها برخورد کرده بود و ادعا کرد که آن ها بسیار خوشحال و هیجان زده به نظر می رسیدند. 

ربکا اندکی پس از 21 سالگی، ازدواج کرد، او به پنسیلوانیا و شغل قبلی خود بازگشت؛ یک ماه پس از بازگشت، از سوی همکلاسی دبیرستانی اش تماسی دریافت کرد.

 

در کمال تعجب او را به یک نمایش در برادوی دعوت کرد، این زوج دو سال بعد، ازدواج کرده و به اوهایو نقل مکان کردند و صاحب دو دختر شدند؛ چندین سال بعد و پس از استقبال از اولین نوه ‌اش، ربکا تماس تلفنی را دریافت کرد. برادرش به او اطلاع داد که پسرش؛ استیو، با او تماس گرفته است و می خواهد با ربکا ارتباط برقرار کند، استیو اخیرا طلاق گرفته بود و یک پسر 5 ساله و یک دختر 3 ساله داشت. اولین تماس تلفنی آن ها سه ساعت به طول انجامید. ربکا متوجه شد که پسرش دوران کودکی شاد و آرامی داشته است و در برقراری ارتباط با خانواده خونی اش، توسط پدر و مادرخوانده اش حمایت می ‌شود.

ربکا می گوید: یکی از اولین سوالاتی که استیو از او پرسید این بود که آیا به سقط جنین فکر کرده بود یا خیر. به او گفتم هرگز به این سقط جنین فکر نکردم. سپس مادر و پسر قرار گذاشتند تا چند هفته بعد، در پاییز همان سال، با هم ملاقات کنند. ربکا هنوز از طریق برادر بزرگتر و همسرش با پدر خونی استیو تماس داشت، او که هرگز نمی دانست پسری دارد، می خواست استیو را ملاقات کند و آن ها با خوشحالی دوباره با هم ارتباط برقرار کردند؛

استیو که اکنون 53 ساله است، به عنوان فروشنده کار کرده و با پدرش در میسوری زندگی می کند و به مراقبت از مادرش که در حال حاضر کاملا بیمار است، کمک می کند، او همچنین به بخشی جدایی ناپذیر از خانواده شاد ربکا تبدیل شده است.

منبع خبــــــر

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا

Adblock رو غیر فعال کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید