مقالاتمقالات اجتماعی

اگر زمان به عقب بر می گشت، شاید اصلا مهاجرت نمی کردم!

به نقل از سی بی سی نیوز:

همیشه به این ضرب المثل که در انتهای هر تونل تاریکی روشنایی وجود دارد باور داشتم اما پس از ورود ما به کانادا، رسیدن به این روشنایی خیلی طول کشید.

من و همسر و دو فرزندم در سال 2015 با یک دنیا شوق و امید وارد کانادا شدیم و مطمئن بودیم همسرم، که در پاکستان رئیس شعبه یکی از بانک های معروف بود به زودی شغل خوبی پیدا خواهد کرد اما بعد از مدت ها جستجو، کاری بهتر از نصب پارکت نصیبش نشد.

فقط بعد از یک هفته کار، دست های همسرم پر از ترک و خشک شده بود. می گفت از خستگی نمی تواند روی پاهایش بایستد.

وقتی لباس های پر از گرد و خاکش را می پوشید و به سر کار می رفت، من با یک لیوان چای می نشستم و فقط به این فکر می کردم که ما اینجا، در یک آپارتمان کوچک در این گوشه دنیا چه کار می کنیم. به شدت دلم برای خانه و خانواده و دوستانم تنگ شده بود. 

مهاجرت روی دیگری از زندگی را به شما نشان می دهد. من زمانی که مجرد بودم برای مهاجرت به کانادا اقدام کرده بودم. در آن زمان ذوق و شوق زیادی داشتم اما گرفتن اقامت دائم کانادا برای من 7 سال طول کشید؛ در این مدت ازدواج کردم و صاحب دو فرزند شدم اما باز هم مشتاق مهاجرت به کانادا بودم. به امید شغل، درآمد، و زندگی بهتر، و آینده روشن تر برای فرزندانم. اما چالش ها بزرگ تر از چیزی بود که تصورش را می کردیم.

خودم هم برای پیدا کردن کار تلاش می کردم. فرم های آنلاین پر می کردم و با هر کسی که می توانستم مشورت می کردم. با همه وجود دلم می خواست کاری پیدا کنم تا شوهرم بتواند درس بخواند و شغل خوبی پیدا کند اما هیچ کدام ما شانس خوبی نداشتیم، هر جا برای کار دعوت به مصاحبه می شدیم یا می گفتند زبان انگلیسی تان به اندازه کافی خوب نیست و یا سابقه کار کانادایی طلب می کردند. اداره مهاجرت ما را بر اساس تحصیلاتمان پذیرش کرده و مدارک ما اعتبارسنجی شده بود. اما ظاهرا اشتباه می کردیم که فکر می کردیم در اینجا قرار است تحصیلات ما را معتبر بشمارند. 

از استرس، و البته کم خوراکی برای صرفه جویی، چندین کیلو وزن کم کردم. دو سال و نیم به همین منوال گذشت. تا اینکه یک روز وقتی پسرم از مدرسه به خانه برگشت گفت سرپرست اتاق غذاخوری شان به جای دیگری منتقل شده است. درنگ نکردم. فورا پیش مدیر مدرسه رفتم و با توجه به تحصیلاتم که فوق لیسانس آموزش بود آمادگی خودم را برای پذیرفتن این شغل اعلام کردم.  او بعد از اینکه با حوصله به تلاش من برای معرفی خودم و سابقه تدریسم در پاکستان گوش کرد، راه اپلای کردن برای این پست و پر کردن فرم و نوشتن رزومه را برایم توضیح داد.  بالاخره توانستم این شغل پارت تایم را به دست بیاورم. همسرم هم توانست در بخش انبارگردانی شغلی پیدا کند که از نظر فیزیکی کم زحمت تر و ساعت های کاری اش بهتر بود. در این فاصله من شروع به گذراندن یک دوره دو ساله برای ارتقاء مدرک تحصیلی ام کردم و همسرم نیز بعد از چهار سال توانست در همان شرکت به بخش مالی راه پیدا کند.

روزی که با من تماس گرفت تا خبر پذیرفته شدنش در بخش مالی را بدهد، از خوشحالی به گریه افتادم و بچه ها را در آغوش می فشردم. حتی زمانی که برای خرید لباس های مناسب شغل جدیدش رفته بودیم از ذوق، اشک هایم را پاک می کردم. 

بالاخره من هم به عنوان دستیار آموزش یک شغل تمام وقت پیدا کردم و حالا توانسته ایم خانه ای بخریم که فرزندانم در آن بدوند و آزادانه بازی کنند.

اما استرس و فشار آن هفت سال با من و همسرم باقی مانده است. در گوشه ای از ذهنمان هنوز نگران هستیم و منتظریم ببینیم روز جدید برای ما چه در چنته دارد. شوهرم در این مدت به فشار خون بالا و دیابت مبتلا شده و من هم خیلی زود دچار اضطراب می شوم. ما فکر می کنیم این بهایی است که برای رسیدن به جایی که حالا هستیم پرداخته ایم.

در نهایت ما به ثبات اقتصادی دست یافتیم و خانه خود را در کانادا ساختیم. پس می توان گفت این داستان رسیدن از ناامیدی به امید و موفقیت است  اما اگر زمان به عقب بر می گشت بیشتر درباره مهاجرت فکر می کردم چون سخت تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم

منبع خبــــــر

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا

Adblock رو غیر فعال کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید