مقالاتمقالات اجتماعی

آزاد روی کاغذ، محکوم تا پایان عمر

به قلم: شری پرانتو – هجده ماهه بودم که زندگی‌ام برای نخستین بار از هم پاشید. مادرم را به یاد نمی‌آورم، اما تمام عمرم را با پژواک مرگ او زندگی کرده‌ام. شبی سرد در دسامبر 1979، او در تاریکی بزرگراهی نزدیک ونکوور میان بزرگراه دوید و با اتومبیلی که با سرعت زیاد حرکت می کرد، برخورد کرد. پلیس گفت حادثه بوده است. نپرسید چرا می‌دوید. چرا پنج کودک ناگهان بی‌مادر ماندند. شش ماه بعد، پدرم هم مرد. من باور دارم او از دل‌شکستگی جان داد.

در شمال وینیپگ بزرگ شدم، نزد پدربزرگ و مادربزرگی که دوستمان داشتند، اما خودشان در باتلاق زخم‌های تاریخی، الکل و فقر گرفتار بودند. خانه‌مان گاهی یک‌باره خطرناک می‌شد. وقتی بزرگ‌ترها می‌نوشیدند و دعوا می‌کردند، من و خواهرم در کمد پنهان می‌شدیم و دعا می‌کردیم شب تمام شود. بعضی صبح‌ها غذایی در کار نبود. برای زنده ماندن دزدی را یاد گرفتیم. دردسر خیلی زود سراغم آمد و در نوجوانی، بیشتر از آزادی، زندان را ‌شناختم.

بعد برادرم جفری را کشتند. او محافظ من بود، قهرمانم. وقتی شنیدم با ضربات چاقو کشته شده و در خیابان رها شده است، چیزی درونم یخ زد. از آن لحظه، دیگر برایم مهم نبود زنده بمانم یا بمیرم. با همه می‌جنگیدم. در شانزده‌سالگی به عنوان مجرم بزرگسال محکوم شدم و زندان مرا بلعید.

در نوزده‌سالگی به اتهام قتل غیرعمد مرتبط با یک سرقت مسلحانه محکوم شدم. من کسی را نکشتم، اما حضورم در محل جنایت کافی بود. در دادگاه، هیچ‌کس از مادرم، پدرم، برادرم، مدارس شبانه‌روزی بومیان یا خشونتی که در آن بزرگ شدم حرفی نزد. به من حکم حبس ابد دادند، بی‌آنکه شرایط زندگی‌ام فهمیده شود.

زندان به من آموخت انسان تا چه اندازه می‌تواند نامرئی باشد. دستبند، انزوا، ترس. حتی فهمیدم نگهبانان مرا خطرناک‌تر از یک قاتل زنجیره‌ای بدنام می‌دانند. با این حال، تغییر کردم. ریش‌سفیدان کمکم کردند درمان شوم. کتاب‌ها نجاتم دادند. و پیش از مرگ پدربزرگم، به او قول دادم از واقعیت فرار نکنم و به ریشه های خودم بازگردم.

در سال 2010 به من آزادی مشروط دادند. بعضی‌ها اسمش را آزادی می‌گذارند. اما این آزادی نیست. در مونترال زندگی می‌کنم، پسرم را بزرگ می‌کنم، کار می‌کنم، غذا می‌پزم، قبض‌ها را می‌پردازم. اما زیر نظر هستم. یک اشتباه، یک اتهام، یک سوءتفاهم، می‌تواند مرا به زندان برگرداند. حکم حبس ابد من، هرچند خارج از دیوارهای زندان، فقط با مرگ من تمام می‌شود.

هر روز با ترسِ بازگشت به زندان زندگی می‌کنم. تابستان گذشته، افسر جدید آزادی مشروط من گزارشی دریافت کرد که می‌گفت وزنم کم شده و حالم خوب به نظر نمی‌رسد و گزارش‌دهنده گمان کرده بود که مواد مصرف می‌کنم. من به بیماری‌های ادیسون و گریوز مبتلا هستم؛ بیماری‌هایی که می‌توانند باعث کاهش وزن ناگهانی شوند. با وجود این، نزدیک به یک هفته مدام معاینه و بازجویی شدم. همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود، تمام آزمایش‌های مواد مخدر منفی بود، اما حالا مجبورم هر دو هفته یک‌بار با افسر آزادی مشروطم ملاقات کنم؛ تجربه‌ای طاقت‌فرسا، چون حتی کوچک‌ترین تخلف می‌تواند آزادی‌ام را به خطر بیندازد.

تلخ‌ترین بخش ماجرا این است: نمی‌توانم به خانه برگردم. فقط وقتی کسی بمیرد اجازه دارم به وینیپگ بروم. و مرگ در خانواده ام کم نبوده است. من خانواده‌ام را یکی‌یکی دفن می‌کنم، از دور.

من روی کاغذ آزادم. اما در واقعیت، هر روز دارم حبس ابد را زندگی می‌کنم.

منبع خبــــــر

 

 


نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا

Adblock را متوقف کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید